|
آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند دست خطی که توراعاشق کرد شوخی کاغذی ماست
|
زمزمه هایی در سکوت شب ۶ساله شد
همیشه برای نوشتن باید دنبال یک بهانه بود ... شاید نوشتن بهانه ای است برای خالی شدن
راستی چه فایده دارد نوشتن فقط می شود یک خاطره برای روزهای دور که عذاب بکشی
ولی بعضی وقتها که بر می گردی به خاطره های دور و ... بعضی وقتها که هیچ چیز نمی تونه به آینده
دل گرمت کنه و بغض داره خفه ات می کنه و برای روزهای که گذشت اشک می ریزی با دیدن یه نوشته
لبخند می زنی ... چقدر شیرنه نه ؟ . . .
هنوز هم می شود نوشت ...!!!
در این شب پراز دلهره در این لحظه های دلواپسی آرام شانه می زنم گیسوان پریشان خیالت را ...
ایکاش می توانستم این خشکی را از ریشه بخشکنام من به دنبال بهانه ای برای به تو فکر کردنم
من هر شب تو را حس می کنم من تو را می بینم من با خیالت تا صبح سر می کنم
من هرشب خواب می بینم و تو خوابهای سیاه مرا با مداد رنگی عشق رنگ می زنی ...
من برای نفس کشیدن ... برای با تو بودن ... برای زندگی دوباره ... دستهایت را پلی می کنم برای
رسیدن ...
اینجا در این سکوت شب ... در میان بهت لحظه های بی کسی برای عشق از تو تضمین نمی خواهم
من به عشق یقین دارم ... واما عشق ...
شاید نباید حرف زد نباید گفت ولی خدایا بازمنم و این همه سه نقطه ...! کاش می شد حرف زد ...
وقتی از همه دنیا بریدی وقتی برات یه لحظه زندگی کردنم سخت باشه ...
وقتی حرفات تو دلت می مونه بغض گلوت رو فشار می ده وقتی همه ازت دور شدن
وقتی احساس می کنی تنهاترینی ورسیدی به آخر خط وهیچ چیز دنیا برات جالب نیست و
حتی نمی تونی راحت نفس بکشی وقتی به این فکر می کنی مردها از ما خوشبخترن ...
یه صدا یه نگاه شاید بتونه تو رو برگردونه به زندگی اونوقت از ته دل لبخند می زنی و
دلت خوش می شه که می تونی دل خوشی یکی باشی ... یکی که اگه نباشی می شکنه
یکی که همه فکرش می شی یکی که از نبودنت می ترسه
یکی که ...
اون وقت نگاهت به زندگی عوض می شه وبه نداشته هات فکر نمی کنی
وقتی هستی آسمان ابری نیست دلم به عشق بودنت می نویسد
پس بیا تا برایت بگویم که از پشت پنجره چشمانت دیدن دنیا زیبا تر ست
با تو شب من نیلوفری است ...
تو در کنار دلتنگی هر شبم می نشینی و به من امید به فردا می دهی
دستهایت را به من بخشیدی وقتی سنگهای تنهایی چشمه های جانم را انباشته بود ...

: سلام به همه ي دوستاي هميشه همراهم
حرف خاصی نیست ...
:دفتر یاد بود نغمه ...
تو در راهی.من رسیده ام. اندوهی در چشمانت نشست، رهرو نازک دل! میان ما راه درازی نیست: لرزش یک برگ.
از فاصله ی رخوتناک با تو بودن تا بی تو بودن گذشته ام و به لحظه های دوری رسیده ام ، در تمام لحظه ها حس غریبی دارم ...
:من دلم تنگ کسی است که به دلتنگی من می خندد
باور عشق برایش سخت است .....
:بي تجربه متولد مي شويم ، با جرات زندگی مي كنيم ، و با حيرت مي ميريم ، تنها چيزي كه فروغش به خاموشي نمي گرايد خاطرات پاك است . . .
:در میان این لحظه های مبهم و گنگ چه بی صدا ... مبهوت ... فقط راه می روم ... تا کجا برای چه ؟! نمی دانم ... خدا چقدر خسته ام ... چه بی روح و بی لدت است .... این ...
شب و این سکوت هولناک و ژرف آلود
در حالتی میان خواب وبیداری
تمام تنم مرده بود
چقدر از تب می سوزم
من پنجره را می بندم . . . باز هم سردم است
چه کابوسی شده این رو روز زندگی
چه بی تکلیف در من روییدی
چقدر بیهوده پژمردم ...
با چشمانم گریستی ... در آیینه شکستی ... چه سرد شده ای
ای دل ... من چرا گریانم ؟!
وچشمانم بازهم همچو ابری گریست ...
وتو همچون نسیمی از کنارم گذشتی ...
: سلام به همه ي دوستاي هميشه همراهم میگن رفتن همیشه رسیدن نیست ولی برای رسیدن باید رفت ... حالا کجاش مهم نیست ... نمیدونم شایدم درست نباشه ... اصلا بی خیال ...
:دفتر یاد بود نغمه ...
پی نوشت های بی ربط !!! . . .
پاییز برگ ریز ... روزهای بی حوصله وبی باران ... چشم در چشم عمق چشمانم را می بینی ؟! غریو سکوت لحظه های تنهایی ام را ... چقدر اینروزها عبوس واخمو هستند ... من دلم گرفته ... من دلم باران می خواست ... ولی ...!
به اندازه یه چشم بهم زدن ... شاید به این سرعت ... باران و پنجره ی خیس و صفحه صفحه دفتر خاطراتت ... صدای تیک تیک ساعت تو غروب یه روز پاییزی ... بغض ... گریه ...خنده ی تلخی و فراموشی سهم من خواهد بود ...
در وزش سرد ویخی لحظه های پاییزی چه بی صدا شکستمت
در وسعت عریانی پاییز چقدرتنها رهایم کردی
حال گم شدم در این متروکه ی عریان در این متروکه سرد راه چشمانت را گم کرده ام
در حضورسردو بی همدمی مترسک
در جستجوی خاطره های سرد پچ پچ شاپرکها زیبا نیست
پشت پنجره عشق باران دیدنی نیست
من در عریانی پاییز پیدا ترینم
درپرسه ی باران شبانه
: سلام به همه ي دوستاي هميشه همراهم
بعضی وقتا حس می کنی نمی تونی اون چیزایی رو که می خوای بدست بیاری و افسردگی می گیری چون هر چی تلاش می کنی بیشتر ازش دور می شی این روزا حرفهای دلم به روی کاغذ نمی رقصند آخه آهنگ زندگی غمگین است درست مثه آهنگ وبلاگم خوب گوش کن ببین صدای چی می ده ؟!دلم تنگ است برای رقص واژه ها ... برای خاطره هایی که فقط خاطره می مانند ...!
یه چیز دیگه ام بگم و جبران این همه نبودنم باشه وقتی بعد مدتها میای و می بینی هنوز خاطره ات تو ذهن آدما هر چند کم مونده احساس می کنی هنوز می شه به زندگی دل خوش بود ... از این همه معرفت یه دنیا سپاس و شرمنده از اینکه من نیستم ....
: چقدر دلم تنگ خنديدن است از ته دل ...
: چقدر براي ديدنت بي قرارم كاش جاده رسيدن به تو طولاني نبود كاش براي با تو بودن راه هموار بود ...
: باورت می شه امروز شاید بعد سه سال نغمه باز بود من توش نوشتم ...دفتر یاد بود نغمه ...
هیچ انسانی دوست ندارد بمیرد، اما همه آنها دوست دارند به " بهشت " بروند...
اما ای انسانها... برای رفتن به " بهشت " ... اول باید مرد
: مترسک ناز می کند کلاغ ها فریاد می زنند و من سکوت می کنم این مزرعه ی زندگی من است خشک و بی نشان . . .
:قطار میرود تو میروی تمام ایستگاه میرود و من چقدر سادهام كه سالهای سال در انتظار تو كنار این قطار رفته ایستادهام و همچنان به نردههای ایستگاه رفته تكیه دادهام
برای ادامه ادامه مطلب :
توی نوشته های قبلی که می گشتم یکی از نوشته های قدیمیم توجهمو جلب کرد خواستم بازم آپش کنم که دیدم می شه تکراری حالا توی ادامه مطلب گذاشتم دوست داشتید ببینید شما هم تا بعدبای ...
آ رشیو وبلاگ
|
شب سیاه* و خداحافظ برای همیشه | ||
|
انتظار * | ||